|
اگر من پنگوئن بودم كه بودم اما تو تني زنانه از برف نبودي تا در گريبانت ميان دو كلبه ي برفي حيران بمانم انگار كه پنگوئن باشم كه باشم * تا بلد شوي از غصه هايت بگويي و كودكان آرام بخوابند قصه پيرت كرده است حتي همين موسيقي ساده را هم هر شب هر راديو پخش مي كند و نمي گويم روز چون اول بدبختي ها يعني خورشيد و خودش هم مي داند بالاخره در چراغ قوه اي خلاصه خواهد شد و نقاشي ها را بر غارهاي لاسكو نشان خواهد داد گويا به هيچ درد ديگري نمي خورد حتي خشك كردن رخت ها كه روي آن نهنگي با ليوان مدرسه آب مي نوشيد از كجا فهميدم كه ليوانِ مدرسه يا ليوان يا نهنگ نمي دانم اين روزها ذهنم تبخير مي شود بوي نمناكي فضا را گرفته اكنون وقت نيايش صبحگاهي ست اين كه كلمات به خودشان بيايند و بگويند: " پدر قصه هاي خوبي نگفتي آرام نخوابيديم پس خورشيد حق داشت كه دوباره نتابد حق داشت" * بيا يك شب به خودت بيا وُ دست از چشم ها بردار نقاشي هاي زيرپوستي رو يك قطره اشك و دستمال سفره كارِ من نبود آدم هاي مشكوك زياد، با چشم هاي سرقت شده از موزه باز مي گردند پاي ساعت شماته دار سوگند مي خورند زمان مي ايستد اگر و تنها اگر ران هاي لرزان را از درون با گلاب و تكه اي نان آذين ببنديم گرگ ها زوزه مي كشيدند و ماه بزرگ تر مي شد آنقدر كه يك شب من و تو با هم درون بشقاب خوابيده بوديم صبح كه بيدار شديم ديديم نقاشي شده ايم به شكل دو سكه و مهمان دار دارد دنبال چشم هايش مي گردد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط صدرالدین انصاری |
|
| ||||||