آکواریوم

خواندن صدا کردن است

از نائین تا ایتالیا

هنوز برای من سوفیایی

سوفیا بودن که جرم نیست

سوفیا بودن خودِ من است

لحظه ای که بال های پروانه را کنار می زنم

و از زندانِ خواب می پرم

از جِرم ماه که بگذریم

جُرم ننوشیدن تو بود

مثل شیر گوارایی از سپیدی صبح

مثل شمع و پروانه برای هم سوخته نشده بودیم

مثل کارگر و ساختمان برای هم ساخته

مثل بال های پروانه

در گوش هم نواخته می شدیم

اما هیچ کدام

از خواب نمی پریدیم

جُرم این است که من می گویم:

"بال های پروانه را کنار می زنم"

اما یک کامیون آجر

همین جا

وسط این کلمات

خالی می کنم

سر و صدا و گرد و خاکی که

تا چشم کار می کند

باید ساعت دیواری ساخت

از جِرم ماه که گذشته ایم

تو پیش خودت می گویی

من از ایتالیا تا نائین

با یک راننده ی کامیون

آمده ام؟

و من این صدا را هم می شنوم

"سوفیا بودن

خودِ من است"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

دو شعر

*

من

سردسته ی قزاق های تهران بودم یا نه

آنشب به او تجاوز شد

بعدها هم که در پایگاه ثبت نام کردم

پیرزن های ده می گفتند

دخترک هیز

بعدها

من

یعنی رباط سفارت

                      سیاره ی

                                مِزوزو

کلاه خود رومی پوشیدم

و به او تف کردم

آن روزها بود یا قبل تر

نمی دانم

روزنامه های تهران نوشتند

دخترک خودکشی کرده بود

اما دروغ است

شیشه ای در کار نبود

خانه ی آن ها پنجره نداشت

و قاب عکس مرا هم بر کوه ها کنده کاری می کنند

این جا می ماند یک آیینه ی جیبی کوچک

که در سیاره ی ما

یعنی مزوزو

جرم تلقی می شد

او دخترکی بود

که من

به زمینی ها سپردم

و جنازه اش را در جوب های تهران

و جنازه اش را با قورباغه در گیسوانش...

نه

بگذارید

سردسته ی قزاق های تهران باقی بمانم

لااقل اگر به او تجاوز خواهد شد

او را در ستاره ای می گذارم

بر شانه

 

 

*

 

 

از بوق سگ كفش بچه

تا موهاي رنگ كرده در آسياب ماشين لباسشويي

منتظر ايستاده ام

تا ببينم

درِ باغِ سبزِ معلّق از بالاي سرم

كي باز مي شود

و چشم هاي شما

كي بسته

تا در يك چشم به هم زدن

با چند فرشته اي كه احضار مي كنم

دعواي تو چشم خودكار زننده اي

به پا كنيد و بعد...

بعد هم دوباره

از موهاي رنگ كرده در آسياب ماشين لباسشويي

به بوق سگ كفش بچه

برگشتم

و منتظر نشستم

نه، ببخشيد

به خاطر رعايت سنّ خطّ واحد

ايستادم

تا بودا بنشيند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

 

1

گل ها در هلند

پشت ديوار دريا مي رويند

باران از حسرتي مي بارد

بر حسرتي

 

2

من و بادكنكم

با هم از كودكي بزرگ شده ایم

من روزي از اين بالن خواهم افتاد

و او

        خواهد رفت.

 

3

قافیه باختی

قافیه نباختم

غزل شدیم

 

4

دانه هاي برف

زير چشم هاي ميكروسكوپ

آيا با سكاني به همين كوچكي

به دريا

رفتند

 

5

  گل

اين جمجمه ي متلاشي

تقديم به آينه

كه دوستم مي داشت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

                                            رد یک پای اضافه





از گل و گیاهی که در این حوالی نمی روید


می شود حدس بزنیم


شیطان همین جا می نشسته و پیپ می کشیده


و از شباهت پیپ بزرگ


با گلدان


و دود


با پیچک ...



سلام آقای کارآگاه


من کشف کرده ام که چگونه یک الماس


رو به روی چشم آدم


مثل فرشته ی کوتوله ای می رقصد


و البته کمی هم چاق


اما به امتحانش می ارزد


شما هم چک هایتان را روی صحنه ی قتل بخوابانید


بنشینید پشت میز


نی بزنید


یعنی پینو کیو راست می گفت که دروغ نمی گفت


ما از بچگی همه چیز را اشتباه می دیدیم


دمب روباه دور ماه


چیزی عجیب نبود


گربه ای لاغر هم بعضی شبها به بهشت رفته


تا به چاقی دست پیدا کند


حتی این گوشت کوب


میکروفن باشد بهتر نیست ؟!


_ موسیقی را من که هلال نکرده ام


تا در دور باطل


طبل احمر بزنیم _


قتل قتل است


کار کار خودش بوده


همین جا که می گوید :


                                   از رد پاهای پیدا نشده پیداست


                                  که شیطان از اینجا گذشته است


مقتول که در آخرین لحظه


آن ندای زمینی را نشنیده :


« من گلم


تو منگولی


با هم می شیم گلمنگلی »


شاعر است


که با خودکار زیر چانه اش


همیشه خودش را تهدید کرده


_ به چه ؟!


سرنوشت پیامبران


امضای مار یا موریانه .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

تو را از تابوت

بیرون می آورند

مثل عروسکی از جعبه اش

 

پروانه از پنجره ی اتو بوس

پرستو از پرده ی قطار

دسته گل از پلکان هواپیما

بالای ابر جزیره ی اسباب بازی ها

آنسوی قاشق های بستنی

 

گاهی شیر خشک

آدم را

روی علف هایی

پای درختان بلند می نشاند

می خوابی

سایه ات

از برگ ها بالا می رود

روی بلند ترین شاخه ها

می ایستی

و دستت را می گیری

جلوی پیشانی

 

کلاغ

عروسک خوشبختی را

دارد درون لانه

پنهان می کند

 

بیدار می شوی

از تابوت بیرونت می آورند

خیابان ها

پر از ساعت های کوکی است

عقربه ی انگشت های اشاره

چهار راه

از سوی قطارهای زیر زمینی می آیی

یا به فرود گاه می روی؟

 

آنسوی قاشق های بستنی

داری جیب ها را می گردی

و سکه های گمشده ی ماه

موهایت را از روی صورتت کنار می زنی

مرا نگاه می کنی

در قاب

دخترکی با لباس های ابیانه

و چنگ یونانی

 

آنسوی دیوار زندگی می کنم

دیوار این صفحه

و گونه های چسبیده ی تو

به شیشه ی ویترین

همیشه نگران جیب هایت هستند

 

چند لحظه بعد

کلاغی درون کافی شاپ می پرد

از فرصت استفاده کن

و بگریز

 

پروانه از پنجره ی اتوبوس

پرستو از پرده ی قطار

دسته گل از پلکان هواپیما

و تو

که هنوز

پای آن درخت خوابیده ای

 

باید پیش از تولد

به نقاش می گفتی

نما های طبیعی را

از پشت سرم حذف کند

زیر باران

انگشت هایم

روی چنگ لیز می خورد

زیر باران

فکر می کنم

تو هنوز موها را کنار نزده ای

 

و اکنون

چند لحظه بعد

دستت را به من بده

 بیا این سو

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

اینجا می آیی چکار

کشتی دیوانه ؟!

این شهر ساحلی ندارد

چند بار به این پنجره بگویم

از پرده دست بردار


مردی که از درون فنجان متولد می شود

به میز می گوید بهشت

به قاشق می گوید منجنیق

به تو می گوید

                  خدا


خودت را انداخته ای روی سطرها که چه

خیابان بتراشی از نگاه

موازی با سپیده ؟!

دیدی

قطره ای جوهر پرت شد توی صورتت

پرده ها جای خود باقی ماندند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

لازم نیست

بین انگشتهای ممتدم

                           قدم بزنی

یا از کوچه هایم

کمند

       در ست کنی

این پیروزی  طولاني را مدیون هیچکس نیستم

الا حاشیه

که تا قالی ادامه دارد

تا آنسوی دیوارها

تا کمند تو


ای نخل

چه زیبا می ایستی بر سر حرفهایت

پره ی بینی ام را قلقلک می کنی

یا از اشکهایم آشیانه


کاتبی که از کیف پول شخصی سر در بیاورد

باید بخشید

علی الاصول

ساخت برجهای وارونه

شاهین نمی خواهد

یا طاووس


رها کن

تیر

کمان خونین نقاشی کند

بنشین آنسوی ترازو

گپی بزنیم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

بنشین و مثل یک مرد گریه کن


دیوارها آب نمی شوند

سقف خراب

خیابان وا نمی رود


باران پشت پنجره هم یعنی

ای

   ما هم گاهی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

در این شب قانونی

به من یاد بده

میله های زندانم را چگونه بچینم


تا طناب دار چیزی نمانده

سطری که سیصد و شصت درجه بچرخد

در نیمه ی کار

وقت اعدام را اعلام می کند


در این شب قانونی

به من یاد بده

انگشتهایم را چگونه پیش صورتم نگه دارم

تا تو از اینسو سر در نیاوری

ننشینی به جای من

همه چیز را خراب نکنی

این چار پایه

برای ایستادن بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

کالسکه ی مرا

دو فرشته

گذاشتند روی خطوط تلفن


می خواستم آدم خوبی باشم

                                      اما نشد

یکی از آنها

باید به نفع یکی از ما

کنار می رفت


تماشا از این منظره

تیله های جوانی را هم

مثل چشمهای پیری

انداخت

پیش پا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط صدرالدین انصاری زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر